تبليغاتX
وبلاگ شخصی هدی فلاح






















وبلاگ شخصی هدی فلاح

واقعیت برتر فقط در اوهام و رویا ظاهر می شود!...

عاشق رویا هستم!

همه چیز استحاله می یابد...می بینم ،می خواهم

چشم کوچکی از دنیا...وقت دارم آن باشم

کجا هستم؟چشم سوم...من،من هستم....او کیست؟

روح است...دوربین است...سینماست!

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:14 توسط هدی فلاح| |

به م.خ به خاطر چرت و پرت هایش

سخن بر سر چیست؟ حرف بر سر کیست؟ وقتی نمی‌توان کسی را نقد کرد. وقتی نمی‌شود کسی را دو بار و سه بار و چهار بار ........ هزار بار سر برید. در خاک کرد و بر مکتبش تاخت و مکتبش را زیر دست و پا خرد کرد! و مکتبش را شکست و حماسه‌اش را تغییر داد!

وقتی پرواز یک کبوتر که نه یک عقاب تیز بال را پر می‌کنند و تبدیل می‌کنندش به یک مرغ خانگی که .... جلوی پایش دانه برمی‌چیند. و حواسش به جوجه‌اش است و تخمش! به اینکه دانه برایش بریزند و نریزند و از آسمان رفتنش منعش می‌کنند و بر زمین می‌بندند چرا که هرگز خود راه آسمان را نیافته‌اند!

سخن بر سر چیست؟ حرف بر سر کیست؟ وقتی زخم‌های مرغ زخم خورده‌ای را رها می‌کنند تا روح که جاوید است بمیرد و جسمش، جسم فانی‌اش با زخم‌هایی جاودانه بماند!

سخن بر سر چیست؟ حرف بر سر کیست؟ سخن بر سر گوشت است و پوست و استخوان. ..... بر سر مو است. که اولین چیزی که در گور بریزد موست و گوشت و پوست و استخوان!

سخن بر سر «تن» است! تنی که بدون روح بت‌واره‌ای است چون لات و عزی! پیرهنی است بدون یوسف. بت است و ابراهیم می‌خواهد!

سخن بر سر چیست؟ حرف بر سر کیست؟ وقتی نمی‌توان کسی را انکار کرد. وقتی نمی‌توان یک روح را در هم شکست! نمی‌توان یک روح را در هم شکست! نمی‌توان یک .... را به فراموشی سپرد! بهتر است ... را عوض کنیم.

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:40 توسط هدی فلاح| |


تنها و غمگین نشسته بود و این چندمین بار بود که به قفل در نگاه میکرد ومنتظر دستگیره ای بود که پیچونده بشه و یه نفر در وا بکنه و بیاد تو...حالا مهم نبود که این یه نفر پسرش باشه یا دخترهاش ...مسلم بود از وقتی که زنش از دنیا رفته بود کمتر وقتی می شد که این اتفاق بیفته شاید شب های کریسمس بود یا شایدم عید پاک...

همینطور که به در خیره شده بود یه قطره اشک از چشمش سر خورد و افتاد رو زمین و مرد اشک چشمشو دنبال کرد...زمین خیس و زمین خیس رو دنبال کرد تا رسید به کنج اتاق و کنج اتاق مداد های کوچیک و بدرد نخوری بود که از گوشه اسباب و وسایل کهنه ای که برای دور ریختن جمع شده بودن بیرون ریخته بود.مداد ها رو بیرون کشید و با حرص تیغ ریش تراش رو شکست و به جون اون ها افتاد...ناگهان یکی از اون ها شبیه حرف "او" شد .اول اسم زنش ...موسیقی ای انگار به جریان افتاد و مرد شروع کرد به تراشیدن ...همه حروف انگلیسی...پوتین کهنه اش...رنگ ها توی اتاق می ریختند و تیغ ریش تراش هر مدادی رو به شکلی در می آورد...وقتی مداد هاتموم شد دستگیره در پیچید ز نش بود ...بچه ها شبیه همون گذشته ها با دست و پاهای گلی....دستگیره در پیچید و بچه ها آمده بودن...مرد روی زمین افتاده بود با مدادهایی دور و برش که هر کدوم شکلی داشتن

پ.ن1:

این لینکیه که شاید بشه عکس هایی که من از توش این مطلبو نوشتم دید

http://hamgaam.ir/node/7332

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 14:24 توسط هدی فلاح| |



گریه نکن جان دلم ،بچه ی خوب و خوشگلم
                  گریه کنی چشمای تو پف می کنه ،می ترکه!
مردمکات می ریزه پایین
   تونل می شه
          مثله ماهی می پری توش
                       شکل پری ...شکل پری..
                                  قایم می شی پشت دیوار
        بال می زنی ،بالا می ری...بالن می شی تو آسمون
بارون می شی میای زمین
    سبزه می شی ،چمن می شی
                        عضو یه انجمن می شی
زمین فوتبال می شی و...
         له می شی قورمت می کنن
               فلش می شی زندگیت
         یکدفه فورمت می کنن
گریه نکن جان دلم بچه ی خوب و خوشگلم


......
چون عاقبت گریه بیجا همین هایی که شنیدی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:29 توسط هدی فلاح| |

آواز می خوند...

کیه فحش میده؟

من بزرگ شدم...بزرگ شدم...و به هر کسی می گویم نقشت رو خوب بازی کردی...

من نه سینما می خوانم و نه ازدواج می کنم...

و حاضرم صد بار مرده بدنیا بیایم...

تا اول بسم ا...گریه کنم...

حاضرم هزار خاطره ی مرده را به خاطر بیاورم

از زندگان و مردگان درس بیاموزیم

و چشمان سبز را از خاطر نبرم

با "اس"زمان حال ساده....

من معلمی دارم که مفاصلش درد می کند

و شاگردش از اینترنت دست بر نمی دارد

و کسی هم هست که شام نخورده با آدم ها درد و دل می کند...

من از لباس تور بدم می آید...

کی گفته؟

من هرازچندگاهی یادی از مرده ای می کنم

و آرامشش را بر هم می زنم و

درباره نقشی منفی می گویم:

"عالی بود"

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 23:38 توسط هدی فلاح| |

کی می گه اگه یه سیب رو بندازی بالا هزار چرخ می خوره و می یاد زمین؟

کی می دونه شاید زمین هزار تا چرخ خورده  و سیب ثابت مونده؟!!

نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 0:54 توسط هدی فلاح| |

هر تولدی نوای زنگی است که به انسان می گوید تو "تنها" پا به جهان گذاشته ای...

پس اگر در زمین تنهایت گذاشتند ملالی نیست...خدا جانشین همه ی تنهایی هاست!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 22:44 توسط هدی فلاح| |

اگه شما تا حالا فرشته ی صابون ندیدین به خودتون مربوط می شه...!شاید چشماتون درست نمی بینه و یا در یک نگاه گذری ندیده اش گرفتین!

البته شاید عیب از اونه که فقط تو بعضی از خونه ها لونه می کنه و درست می شینه روی جاصابونی...

مدام دور جاصابونی پر می زنه و مواظب صابون های توشه....وقتی آدم ها هستن اون حرکتی نمی کنه اما درست بعد از شستن دست ها کافیه روتو اون طرف کنی تا فرشته ی صابون پر بزنه و برای صابون های کم شده غصه بخوره و حتی اشکش در بیاد!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 6:7 توسط هدی فلاح| |

دانه های شن روی باد می رقصند.

شن از شکافی نازک از بالا به پایین می خزد!

 ساعتی شنی ،طوفان شن...

زمان ارابه ی بی رحم خود را می تازد...و زنی غریو کشان به دنبالش می دود...

طوفان شن فرو می نشیند و جسدی از زیر شن ها نمایان می شود....

عقربه ها می تازند...چین و چروک صورت عمیق می شود ...

همه چیز غبار می گیرد ....و زنی غریو کشان در پی کسی ...چیزی...چین و چروک های صورتش را کنار می زند!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 2:13 توسط هدی فلاح| |

یه ناشناس در خونه ی یه غریبه ای و می زنه و می گه : "آهای بیا باهم دوست بشیم..."

و تو  ناخودآگاه یاد بچه گیت می افتی که هر هم سن و سالی که از کنارت رد می شد ،با صدای آروم می گفتی:"با من دوست می شی؟"

پاسخ آدم ها همیشه یا زبون درازی بود و یا دهن کجی!

غریبه درو باز می کنه...مردد ...زبونشو در میاره و می گه :"ببخشید زبون درازی عادتمه اما چرا که نه!!!"

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 11:54 توسط هدی فلاح| |